حكيم زجاجى

612

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

160 بگويش كه اين برنتابد درنگ * درآرد سرم مير در زير سنگ چو من رفته باشم نيايم برت * نبينم دگر درگه و كشورت گر آيد حديث منش سوى گوش * برآرد همان لحظه از بنده هوش نماند مرا زنده افشين به جاى * اگر سرو گردم درآيم ز پاى بر معتصم رفت مهتر چو تير * بگفت اين حكايت به نزديك مير 165 بفرمود ايتاخ را شهريار * كه آن مرد را امشبى گوش دار دل معتصم پرغم و درد شد * ز غم آفتاب رخش زرد شد به دل گفت اگر من در اين نيم‌شب * فرستم ، كنم بدنشان را طلب غلامى اگر پيش افشين رود * نيايد به گفتار او بگرود بترسد ، بر ما نيايد ز بيم * چگونه زنم طبل زير گليم 170 دبيرى جهان‌ديده را خواند مير * به دو گفت كاى مرد روشن‌ضمير برو پيش افشين و او را بيار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار بشد صبحدم پيش افشين دبير * به دو گفت خواند شما را امير بپوشيد افشين قباى سياه * بيامد خرامان به درگاه شاه بفرمود سردار بادين‌وداد * غلامان خود را به كردار باد 175 كز افشين همه جامه بيرون كنند * همه كار او را دگرگون كنند غلامان برفتند چون پيل مست * گرفتند او را و كردند پست به زندان كشيدند و محبوس كرد * نگهبان او بود پنجاه مرد وز آن‌جا فرستاد مردان كار * سوى خان افشين چو سوزنده‌نار بكردند آن خانه زيروزبر * ببردند از خان افشين به‌در 180 بر معتصم ، اندرآن بنگريد * بدانديشى مرد نادان بديد بپرسيد تا رفت واجن برش * نهفته بگفت اين سخن يكسرش از آن دعوت و زهر و جام نبيد * وزآن دام كز بهر او مىتنيد ز افشين چنان منفعل گشت مير * كه شد بر تنش مو چو پيكان تير منادى بفرمود ، آن شاه كرد * سرش بر تن از گنبد ماه كرد 185 بر آن‌جا يكى مرد را بود جاى * بدان‌سان كه استاده بودى به پاى كشيدند بدبخت را بر منار * دو ديده پرآب و درون پر ز نار